ملک الموت، با شمایل شفاف و چهرهای شبیه به نور، به آرامی از دورن مه بر او ظاهر شد. مجتبی، تحت تأثیر آن هیبت، نفسی عمیق کشید و دیدگانش در کلام ملک الموت غرق شد: «ای مجتبی، زمان رفتن تو فراررسیده و خون سه روزه توکه تازه در رگهایت جاری شده بود عَلم و پرچم حق و حقیقت ایران و ایرانیست.»
مجتبی با دلی پر از اضطراب و مقاومتی ذاتی، به او پاسخ داد: «ای فرشته مرگ، من هنوز در این دنیا کار دارم. هنوز دلی را شاد نکردهام و علم را در میان مردم نپاشیدهام. چگونه میتوانم بروم؟»
ملک الموت در نگاهی عمیق و رازآلود، به او گفت: «عشق تو جاودانه خواهد ماند. هر دم که کسی به یاد تو باشد، دستانش در آغوش عشق تو خواهد گشوده شد. دراین جنگ قاتلان تو، روی حرمله و خولی ها را سفید کرده اند، فقط میخواهند نور را خاموش کنند، اما تو در دلهای انسانها خواهی درخشید.»
مجتبی که به یاد ندا و ظلمت حاکم بر زندگیاش افتاده بود، در جواب گفت: «آیا آنها میتوانند عشق و امیدی را که در دل دارم، از من بگیرند؟»
ملک الموت به آنان که در پس پرده تاریکی میخزیدند، اشاره کرد: «توانستن در ذات حرمله و خولی است؛ آنها در پی برادران نورانی و دلهای شجاع برآمدهاند. اما تو باید بر آنان غلبه کنی، ریشههایت را در زمین عشق جاودان بکار. درختی که قد میکشد و سایهاش بر زمین میافتد، هرگز از یاد نخواهد رفت.»
سکوتی عمیق میان آنان جا گرفت. مجتبی با نگاهی دلنشین به ملک الموت گفت: «اگر امروز باید بروم، پس اجازه ده تا با صدای آتشین در دل انسانها باقی بمانم. من باید یادگار عشق و مبارزتی شجاعانه باشم.»
ملک الموت، با دستانش که بسان پرچمهای سفیدی در باد میرقصیدند، به او پاسخ داد: «یاد تو مانند آوای بلبل در دل شب، جاودانه خواهد ماند. تو در قصهها و شعرها زندگی خواهی کرد. و حتی اگر جسمت در این خاک فرومیرود، روح تو در آسمانها و زمین پرواز خواهد کرد.»
مجتبی با شجاعت، گام به جلو برداشت. با صدایی که پژواکش به آسمان میرسید، گفت: «من میدانم که سفرم به پایان است، اما نام من در مرور زمان، در دلهایی که عشق را میپرستند، زنده خواهد ماند. حرمله و خولی استکبار زمانه، نام من را خواهند نهاد بر داغی که بر دلهایشان خواهد نشاند. آنها میخواهند مرا بکشند، اما عشق و امیدم زنده خواهد ماند و نام من زیر و زبر می کند دشمنان ایران و اسلام را به قدرت خداوند باری تعالی.»
ملک الموت سرش را به نشانه احترام تکان داد و گفت: «برو ای مجتبی، روح تو مانند پرندهای آزاد در آسمانها خواهد پرواز کرد. و عشق تو، در دلهای انسانها، جاویدان خواهد بود.»
با این کلمات، ملک الموت ناپدید شد و مجتبی با یقین در دل، قدم در مسیر جدیدی گذاشت؛ مسیری که سرشار از عشق و امید بود. و نامش در تاریخ، هرگز فراموش نخواهد شد.