خاکسترِ یک دبستان بر پیشانیِ وجدان‌های خاموش

خاکسترِ یک دبستان بر پیشانی وجدان‌های خاموش نشسته است؛ نشانی که با هیچ بیانیه‌ای پاک نمی‌شود و با هیچ سکوتی از یاد تاریخ نخواهد رفت.

▫️داود امامی، روزنامه‌نگار
داود امامی
صبحی بود شبیه همه صبح‌های ساده جهان.
مادری گیسوان دخترش را آرام می‌بافت و می‌گفت: «زنگ آخر منتظرم برگردی.»
پدری در آستانه در، لحظه‌ای بیشتر نگاهش کرد و با لبخندی که هنوز در خاطرِ خانه مانده است گفت: «مواظب خودت باش دخترم.»
هیچ‌کس نمی‌دانست آن خداحافظی کوتاه، آخرین جمله یک صبح عادی خواهد بود. هیچ‌کس نمی‌دانست زنگ آخر، آن روز دیگر هرگز به صدا درنخواهد آمد.
🔻مدرسه، جایی که باید پناه رؤیاها باشد، ناگهان زیر آتشی فرو ریخت که نه از زمین برخاسته بود و نه از دل مردم این خاک. آتشی که ریشه‌اش دورتر از این کوچه‌ها بود؛ از آن سوی دریاها، از همان دست‌هایی که سال‌هاست میان کودکان جهان و آرامش، دیواری از باروت کشیده‌اند.
▫️موشکی که بر دفترهای کودکان فرود آمد، تنها قطعه‌ای آهن نبود؛ امضای آشکار دشمنی بود که نامش برای این سرزمین غریبه نیست: آمریکا، صهیونیسم، آنانی که سال‌هاست با لبخندهای دیپلماتیک از صلح می‌گویند و هم‌زمان دستانشان بوی باروت و خون کودکان می‌دهد.
آنها نمی‌خواستند تنها دیوارهای یک مدرسه را ویران کنند. هدفشان لرزاندن آینده بود؛ شکستن امنیتی که در نگاه کودکان پناه گرفته است اما صدای انفجارشان نتوانست از صدای مادران بلندتر شود.
🔹در کوچه‌های میناب، هنوز فریادهایی هست که خاموش نمی‌شوند. مادرانی که در میان غبار و آوار، تکه‌ای از دفتر یا سنجاقی از مو پیدا کردند و همان‌جا فهمیدند جهان دیگر هرگز شبیه دیروز نخواهد شد.
▪️مادری نام دخترش را میان سنگ‌ها صدا می‌زند. پدری مداد شکسته‌ای را در دست می‌فشارد؛ چنان محکم که گویی هنوز نمی‌تواند بپذیرد مدرسه، جایی که باید آغاز زندگی باشد، چگونه می‌تواند به پایان آن بدل شود و در همان لحظه، آن سوی جهان، وجدان‌ها خاموش ماندند.
🔹در ژنو و نیویورک، جایی که قرار بود صدای انسانیت بلند باشد، تنها سکوت جریان داشت. بیانیه‌هایی سرد نوشته شد، واژه‌هایی خنثی کنار هم نشستند و هیچ‌کس با صدایی بلند نپرسید: چگونه ممکن است جرم یک کودک، تنها رفتن به مدرسه باشد؟
🔻خاکسترِ آن دبستان، فقط بر زمین میناب ننشست. بر پیشانی وجدان‌های جهانی نشست که سال‌هاست در برابر رنج کودکان، سکوت را به عدالت ترجیح داده‌اند.
▫️دفترهای سوخته هنوز در باد ورق می‌خورند. بوی سُرب و دود هنوز در هوای این خاک مانده است و از آن روز، هر مادری که صبح دست کودک خود را تا در مدرسه می‌گیرد، در دل دعایی می‌گوید که پیش‌تر هرگز لازم نبود بگوید.
از آن روز، میناب دیگر تنها نام یک شهر نیست؛ نام دلهره‌ای است که در دل هزاران پدر و مادر خانه کرده است.
🔻ما مردمی شده‌ایم که حتی صدای زنگ مدرسه را با گوش‌هایی مضطرب می‌شنویم زیرا می‌دانیم دیوانگی قدرت‌طلبان، مرزی برای ویرانی نمی‌شناسد؛ حتی اگر آن مرز، کلاس درسی پر از رؤیای کودکانه باشد.
💢برای ما پدران، این داغ تنها اندوه نیست؛ مسئولیتی است سنگین. ما در چهره کسانی که از دور، دکمه‌های نابودی را می‌فشارند، چهره همان قدرت‌هایی را می‌بینیم که از شادی کودکان می‌ترسند؛ از مدادهای کوچک هراس دارند و از آواز زندگی در سرزمین‌هایی که می‌خواهند ایستاده بمانند اما آنچه آنان نمی‌دانند این است: از دل خاکستر، همیشه چراغی روشن می‌شود.
🔹آری، آن روز آسمان، آخرین دفتر مشق دختران میناب شد اما همان آسمان، شاهد رسوایی بزرگ وجدان‌هایی بود که خاموش ماندند. میناب را نباید تنها با اشک به یاد آورد. باید با بیداری به خاطر سپرد زیرا فراموشی، خطرناک‌ترین همدستِ فاجعه‌هاست و اگر این درد در حافظه ما زنده نماند، شاید فردا زنگ مدرسه شهری دیگر خاموش شود.
یاد آن دختران، روشنایی راه ماست و نفرین تاریخ، بر دست‌هایی که آتش را به سوی دفترهایشان پرتاب کردند.
▪️میناب اکنون شهری است با نیمکت‌های خاکستر و چشم‌هایی که هنوز به آسمان خیره مانده‌اند. شهری که هر صبح، میان صدای زنگ مدرسه و خاطره انفجار، زندگی را دوباره تمرین می‌کند و در آن سوی جهان، وجدان‌هایی هنوز سکوت کرده‌اند اما حقیقت، مانند خاکستر، هرگز پنهان نمی‌ماند.
خاکسترِ یک دبستان بر پیشانی وجدان‌های خاموش نشسته است؛ نشانی که با هیچ بیانیه‌ای پاک نمی‌شود و با هیچ سکوتی از یاد تاریخ نخواهد رفت.
روزی خواهد رسید که همین خاکستر، سنگین‌تر از تمام قدرت‌های جهان بر شانه شرم آنان فرود آید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *