حلما در خوابهایش، گلهای رنگارنگی را میدید که در دل باغی افسانهای میروییدند. باغی که هیچ دشمنی نمیتوانست به آن نزدیک شود. اما حالا، با درهم شکستن آن رویا در دنیای واقعی، احساس تنهایی و غم در دلش نشسته بود. او در دل آوارها، در جستجوی خیالهایش، دستان کوچکش را به سمت آسمان بلند کرده و زمزمه میکرد: «چرا من؟ چرا باید اینقدر تنها باشم؟»
دنیای او پر بود از رنگهای بنفش و زردی که در رویاهایش میرقصیدند. هر بار که صدای انفجار به گوشش میرسید، خیال میکرد که آن درختان افسانهای به او نزدیک میشوند، به او میگویند که شجاعتش را حفظ کند. او گلی بود در باغی بیخود، جنگل آوارها، که خواستار معجزهای برای بازگشت خانوادهاش بود.
در دنیای خیال، حلما میتوانست در کنار پدر و مادرش بچرخد، زیر درختان پر برکت بازی کند و با هم به سفرهای دور و دراز بروند. اما در این دنیای سرد و بیرحم، صدای زنگ تولدش تنها صدای شکستهای بود که در میان آوارها باقی مانده بود. او با دمی پر از امید، به یاد میآورد که عشق در درونش هنوز زنده است.
چشمانش با اشکها باریکی از نور را منعکس میکردند، و او احساس کرد که با قلبش میتوانست آوای آسیبدیدهاش را در سرتاسر جهان منتشر کند. او فریاد زد: «شما نمیتوانید من را بشکنید! من گل کوچکی هستم و قلبی بزرگ دارم. من رویاهای رنگین را در دل تاریکی زنده نگه میدارم!»
در آن لحظات، ناگاه او سنگری از نور و محبت را در قلبش احساس کرد. او میدانست هرچند در دنیای واقعی زخمها عمیق باشند، ولی در عالم خیال، هر گلی میتواند به یک جنگل تبدیل شود و دوباره بر فراز آسمانها به پرواز درآید. «من میتوانم بر این زخمها غلبه کنم، حتی اگر در دنیای بیرحم باشید!»
و در لحظهای جادویی، حلما چشمانش را بست و به دنیای خیالرفت. در آنجا، او نه تنها گلی بود در وسط جنگل، بلکه ملکهای از آسمان درخشان و میدانهای پر از رنگ بود. او میتوانست پدر و مادرش را در نظرش ببینید، در کنار هم، با چهرههایی پر از آرامش و لبخند. خیال او، زنجیری از عشق و هیجان به دنیا در میآورد.
حلما دانست که هیچکس نمیتواند او را از عشق و رویاهایش بگیرد. او شجاع بود و میدانست که داستانش ادامه دارد، داستانی که در آن هیچ آواری نمیتواند قلب او را بشکند. او دیگر تنها نبود؛ او قهرمان رویاهای خود بود، دختری با قدرتی بینهایت که میتوانست بر تاریکی غلبه کند و با شجاعت، به سوی فردای روشن برود.