داستانهای جنگ: ” سرود نبرد “

محمد حقیقی راد (فعال رسانه ای )_در قهوه‌خانه‌ای که دیوارهایش سال‌ها شاهد قصه‌های تلخ و شیرین بود، جوان‌ها و پیرمردهای کرمانشاهی دور هم جمع شده بودند، با چشم‌هایی پر از امید و دلی مملو از شجاعت. صدای قلیان و بوی چای داغ در فضا پیچیده بود. آقا محمود، پیرمرد با موهای سپید و صورت چروکیده‌اش، به آرامی آغاز کرد: «هرکه با ما در افتاد، ور افتاد.» کلماتش همچون صاعقه‌ای در دل اتاق می‌پیچید و سکوت را شکسته، قلب‌ها را تکان می‌داد.

آقا رضا که جوانی پرشور و روحیه‌ای آتشین داشت، به صحبت ادامه داد. «کره آمریکایی ها شیتمان کردن اگه یکم جور آدم عقل داشتن و تاریخ میخواندن می‌فهمیدن ما بچه های سرزمینی هستیم که سگ در مالمان هم نمیدیم دسشان چ برسه به مملکت مان….به چه مینازه خیال کرده امپراطوری رومه… اونم که شد بنده در خانه ایرانی ها … کره قدرتمند خوردمان …هاهاها»
نفس‌های عمیق و پرشور تجمع کردند، انگار هر کلمه‌ای که از لب‌های آقا رضا خارج می‌شد، احساسات جمع را به طوفانی از کنش و واکنش تبدیل می‌کرد. «خدا بره گژت ترامپ ! این قوم یأجوج و ماجوج آمریکایی فکر می‌کنن که با ما درافتاده‌اند؛ اونا هنوز داغن نفهمیدن چه شکری خوردن.»
آقا حسین، مردی میان‌سال و استاد بازنشسته‌ دانشگاه با چشمان نافذ، که در هر کلامش به قدرت تاریخ ایمان داشت، به جمع پیوست و گفت : «ای خداهاوارا از دست اینا !؟ اینا چرا نمیدانن ما زاده ی جنگیم و هرکس هات توی خاکمان حسابی از خجالتش در آمدیم …ما رو از بمب و موشک میترسانن مایی که 8سال زیرموشکباران بودیم …ما در وجودمان خاک و ناموس و وطن یه چیزیه که ای بی وطنا نمیفهمن!!!»
فصل‌ها در قهوه‌خانه به دوران جدیدی شکل گرفت. جوانان با سرهای بالا و چهره‌هایی که شجاعت از آن می‌بارید، به همدیگر نگاه می‌کردند. عمو تیمور، که سال‌ها خاک را در دشت‌های این سرزمین لمس کرده بود، با نگاهی مطمئن گفت: «شنییدم ای عربهای خلیج فارس قد قد اضافه کردن و از او کله زرد امریکایی خواستن بیشتر حمله بکنه به ایران … ای خدا مرگتان بده ، کره عرب شیت ، ما زن و مرد مان خوب بلده قلم کنه پای کسی که جفتک چهار کش بزنه و از سرشیتی بیاد دست درازی کنه به ای سرزمین … یادشان نیست فرنگیس تبر بر دست چطور با سربازان عرب صدام بی پدر چکرد …. تازه ای زنمان بود حالا ببین مردمان چه می کنه .»
هر زاویه‌ای از قهوه‌خانه سرشار از انرژی و عزم بود. احساسات، کلمات و یادگاری‌های قدیمی دست به دست هم داده و لحظه‌ای از اتحاد را رقم زدند و به جایگاهی تبدیل شد که صدای هم‌پیمانی و همبستگی در آن طنین انداز بود و یک صدا معتقد بودند این سرزمین، تاریخش را با خون و عرق نوشته است و ما هرگز اجازه نخواهیم داد تهدیدی آن را از ما بگیرد. ما اینجا ایستاده‌ایم، بانگ می‌زنیم که تاریخ هرگز فراموش نخواهد شد!
اینجا، در این قهوه‌خانه، فرهنگ و تاریخ به هم پیوند می‌خوردند و فرزندان ایران زمین، نه تنها در برابر یأجوج و ماجوج های آمریکایی، بلکه در برابر هر آنچه که هویتشان را تهدید کند، سینه سپر کرده بودند. داستان‌هایی که روزگاری در دلشان نهان بود، اکنون به صدا درآمده و زنده شده بودند. هرکدام از آنها نماینده‌ای از تاریخ و شجاعت سرزمین‌شان بودند و در اینجا، قهرمانان واقعی، پیش از هر جنگی، در دل خود وارد میدان شده بودند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *