سهراب، با صدای گرفته گفت: «یادته پارسال چقدر حال کردیم؟ سالی که جنگ مثل طوفانی نمیگذشت بخوابیم. دور هم جمع بودیم و سبزه میخریدیم، حالا یادت میاد چطور از زیر بمبباران اردکهای سبزرنگ رو توی بازار پیدا کردیم؟»
نوید، که چشمانش به دوردستها بود، آرام گفت: «آره، امسال اما همهچیز در هم پیچیده شده. جنگ شادتریها رو هم با خودش برده. سبزهای که باید از روی سنگها سربرآورد، انگار فراموش شده. تو فقط دلتنگی رو میبینی.»
سهراب با حسرت گفت: «ولی ما باید روبهرو شویم با این سایههای جنگ. سبزهای که اینجا بیصدا نشسته، باید بیاید خودش را نشان بدهد. ما هم نباید بگذاریم ترس ما را بگیرد.»
مادر سهراب، در این حال و هوا، با چادر کرباسش به آنها نزدیک شد و گفت: «پسرم، سبزه رو کجا گذاشتی؟ اما نه، باید سبزههایی که ندارند را بخریم!»
سهراب به آرامی گفت: «مادر، مگر جنگ میگذارد که ما سبزهای بخریم؟ سبزه باید وجود داشته باشد، حتی اگر تنگیها دست بر نداشته باشند.»
چند روز گذشت، و در آستانه سال نو، شبی تاریک و سرد، سفره هفتسین آماده شده بود. اما دیوارهای خانه هم صدای ترس را به خود جذب کرده بود. سهراب، که تختش روی سفره نشسته بود، نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: «اگر یکی بگه عید واقعی کجاست، من خودم رو به دیوار میزنم!»
نوید با نیشخند گفت: «سهراب، عید توی دلهامونه، نه کنار سفره. حتی اگر جنگ بخواهد، ما باید بخندیم. آری، سبزهها هم نمیتوانند بگویند، ما خیلی خوبیم!»
سهراب کمی گریهاش گرفت و گفت: «امیدوارم سال آینده نوروز را بدون جنگ جشن بگیریم، درد در دلم با من میخورد. یادم نمیرود چطور شاداب و رنجور، در آغوش جنگ سبزهها را تقدیم میکردیم.»
نوید با نگاهی خندان ادامه داد: «کاش پسته های خندان هم بیایند و با ما جشن بگیرند، هاها! ما خوبیم! هر روز با درد زندگی میکنیم، ولی نوروز، زمانی است که امید ما تازه میشود.»
در آن شب، با اینکه سایه جنگ همیشه بر سرشان بود، تصمیم گرفتند نوروز را جشن بگیرند؛ به یاد سبزهها و خیر و خوشی ها، به یاد آن روزهای شاد و پر از زندگی. جنگ هرچقدر هم که بر دردهایشان سایه میانداخت، اما شادی و امید مثل گلهای وحشی از دل زمین میروید و باز میخندید.
نوروز، در دلهای آنان زنده بود. زنده و امیدوار برای آغاز دوباره زندگی برای ایرانی آباد و همیشه در صلح و ابادانی و بی جنگ و هنوز هم ایران زنده است بیش از هر روز دیگری …