به یاد ۳۰ سال رنجِ ابوالقاسم…

ماجرای ضحاک ماردوش و قیام کاوه و فریدون، هفت خوان رستم و تلاش او برای نجات کیکاووس از بند دیو سپید، عاشقی و دلدادگی بیژن و منیژه و داستان نریمان و پسرِ سپیدمویش زال که در نهایت به دست سیمرغ بزرگ شد و هزار داستان و افسانه دیگر «ابوالقاسم» را از همان بچگی مجذوب خود کرد، طوری که به جای رفتن سرِ زمین و زراعت او را هر روز پای محفل نقالان و راویان داستان های تاریخی ایران زمین می کشاند.

ماجرای ضحاک ماردوش و قیام کاوه و فریدون، هفت خوان رستم و تلاش او برای نجات کیکاووس از بند دیو سپید، عاشقی و دلدادگی بیژن و منیژه و داستان نریمان و پسرِ سپیدمویش زال که در نهایت به دست سیمرغ بزرگ شد و هزار داستان و افسانه دیگر «ابوالقاسم» را از همان بچگی مجذوب خود کرد، طوری که به جای رفتن سرِ زمین و زراعت او را هر روز پای محفل نقالان و راویان داستان های تاریخی ایران زمین می کشاند.

پدرش دهقان ساده ای از اهالی توس بود و بهره چندانی از مال دنیا نداشت، اما وقتی شوق و ذوق پسرش برای خواندن و نوشتن و شنیدن داستان های اساطیری ایران زمین را می‌دید نمی‌توانست به راحتی از کنار آن بگذرد و برای همین به هر سختی شده او را راهی مکتب خانه توس کرد تا شاید سرنوشت پسر متفاوت از سرنوشت پدر شود. سرنوشتی که در آینده ایران زمین هم اثرگذار شد و یک ایران را مدیون آینده بینی همین پدر کرد.

ابوالقاسم از همان کودکی به همت پدر به جای زمین کشاورزی، راهِ مکتب خانه را در پیش گرفت و آنجا با محمد آشنا شد، آشنایی که به دوستی ۴۰ ساله انجامید و سرنوشت متفاوتی را برای این دو رقم زد.

با هر سال قدکشیدن ابوالقاسم و محمد، عشق به ایران و تاریخ این سرزمین هم در وجود آنها قد می کشید تا جایی که محمد بالاخره دست به کار شده و زودتر از ابوالقاسم نگارش داستان های ملی ایرانی را به زبان شعر آغاز کرد.

محمد رفت و آمد بسیاری به دربار پادشاهِ آن زمان داشت و یک روز در همین رفت و آمدها پادشاه به او پیشنهاد نگارش تاریخ این سرزمین را می دهد و محمد هم با ذوق این پیشنهاد را پذیرفته و سرودن شاهنامه را آغاز می کند، شاهنامه ای که بعدها به شاهنامه ابومنصوری معروف شده و محمد را نیز به نام «دقیقی» معروف می کند.

محمد کار سرودن اثر را آغاز کرد، اما هرگز نتوانست آن را به پایان برساند چرا که به دست غلام خود کشته شد و تنها هزار بیت از اشعار او به جا ماند.

ابوالقاسم که حالا دوست و رفیق ۴۰ ساله خود را از دست داده بود نتوانست دست روی دست بگذارد و راه محمد را ادامه داد و نگارش شاهنامه را آغاز کرد. شاهنامه ای که بتواند تمام تاریخ ایران زمین و پادشان و اساطیر و پهلوانان و فرهنگ و آداب و رسوم آن را به زبان شعر برای آیندگان روایت کند و همان اول کار، هزار بیتی که محمد سروده بود را اول شاهنامه آورد تا حاصل رنج و زحمات دوست ۴۰ ساله اش از بین نرود.

کار سرودن و نگارش شاهنامه کار یک روز و دو روز و یک سال و دو سال نبود و ابوالقاسم با عزم جدی پای کار نشست تا تاریخ این سرزمین لابلای روزهایی که می آیند و می روند گم نشود و برای همیشه جاودان بماند و نسل های آینده بدانند چه سرزمین و چه تاریخ و چه فرهنگ باشکوهی داشته اند.

ابوالقاسم روزها و شب ها عمرش را پای جمع آوری اسناد تاریخی و داستان ها و روایت ها و سرودن اشعار گذشت و همین کار باعث شد که دیگر فرصت چندانی برای کار و کسب و درآمد نداشته باشد و این شد که همپای نگارش گنجِ شاهنامه، او روز به روز بیشتر طعم فقر را می چشید و دستش از مال دنیا خالی و خالی تر می شد.

اوایل کار پادشاهان سامانی او را حمایت می کردند اما با تغییر و تحولات سیاسی آن دوران و روی کار آمدن پادشاهان جدید، دیگر حمایتی در کار نبود و این شد که روزگار برای ابوالقاسم سخت و سخت تر می شد.

۳۰ سال گذشت. ۳۰ سالی که ابوالقاسم شبانه روز پای سردون شاهنامه رنج کشید، اما نهایتا این شاهکار و حماسه ملی ایرانیان به پایان رسید و حالا بعد از ۳۰ سال وقت آن بود که از گنجِ شاهنامه رونمایی کند.

برای همین با کلی ذوق و شوق راهی دربار محمود غزنوی شد. محمود غزنوی که در جریان کار سرودن شاهنامه بود قول داده بود که با پایان یافتن آن ۶۰ هزار درهم به ابوالقاسم بدهد، ۶۰ هزار درهمی که اگرچه گوشه ای از زحمات ۳۰ ساله ابوالقاسم را جبران نمی کرد، اما می توانست باری از سختی های زندگی را از روی دوش او بردارد.

به دربار که رسید و با کلی ذوق گنجِ شاهنامه را مقابل سلطان محمود گذاشت، سلطان که از شیعه بودن فردوسی و از عشق او به ائمه خبر داشت اشعاری که او در وصف حضرت علی(ع) گفته بود چندان به مذاقش خوش نیامد، با ورق زدن بیشتر شاهنامه و رسیدن به اشعار پهلوانی های ایرانیان خلق سلطان محمود را که از تبار ترکان بود تلخ کرد و همین باعث شد سلطان محمود زیرقول و قرار زده و به ناچار تنها یک دهم دستمزد وعده داده شده را به ابوالقاسم بدهد، دستمزی که خستگی این ۳۰ سال را به تن ابوالقاسم گذاشت و او را با ناراحتی از دربار سلطان بدرقه کرد.

ابوالقاسم راهی خانه شد و رنج این ۳۰ سال همچنان بر دوش او سنگینی می کرد، اما خوشحال از اینکه بار سنگین شاهنامه را بر زمین گذشته در یکی از روزهای سال ۴۱۶ هجری قمری چشم بر هم نهاد تا خستگی این ۳۰ سال را با خوابی ابدی و آرام از تن به در کند.

سلطان محمود با رفتن ابوالقاسم، چندباره و چندباره شاهنامه را خواند و در نهایت نتوانست مقابل عظمت آن بی تفاوت باشد، بنابراین پشیمان از خلف وعده ای که کرده بود پیکی را راهی توس کرده تا دستمزد ابوالقاسم را کامل و تمام به او پرداخت کنند، اما پیک دیر به توس رسیده و ابوالقاسم در فقر و نداری دیده از جهان فرو بست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *