خاکسترِ یک دبستان بر پیشانیِ وجدان‌های خاموش

▫️داود امامی، روزنامه‌نگار صبحی بود شبیه همه صبح‌های ساده جهان. مادری گیسوان دخترش را آرام می‌بافت و می‌گفت: «زنگ آخر منتظرم برگردی.» پدری در آستانه در، لحظه‌ای بیشتر نگاهش کرد و با لبخندی که هنوز در خاطرِ خانه مانده است گفت: «مواظب خودت باش دخترم.» هیچ‌کس نمی‌دانست آن خداحافظی کوتاه، آخرین جمله یک صبح عادی […]