داستانهای جنگ: ” سبزه های خونین “

سهراب، با صدای گرفته گفت: «یادته پارسال چقدر حال کردیم؟ سالی که جنگ مثل طوفانی نمیگذشت بخوابیم. دور هم جمع بودیم و سبزه میخریدیم، حالا یادت میاد چطور از زیر بمبباران اردکهای سبزرنگ رو توی بازار پیدا کردیم؟» نوید، که چشمانش به دوردستها بود، آرام گفت: «آره، امسال اما همهچیز در هم پیچیده شده. جنگ […]